فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

225

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

تَرَوَّحَ - تَرَوُّحاً [ روح ] : در شبانگاه سفر يا كار كرد ، - القومَ : شبانگاه بسوى آن قوم رفت ، - الماءُ : آب بوى چيزى را كه نزديك به آن بود گرفت ، - الشَّجَرُ : آن درخت پس از فصل گرما برگ برآورد ، - النَّبْتُ : آن گياه روئيد و بلند شد . تَرَوَّعَ - تَرَوُّعاً [ روع ] منهُ و لهُ : از او ترسيد . تَرَوَّضَ - تَرَوُّضاً [ روض ] : تمرين كرد ، ورزش كرد . تَرَوَّقَ - تَرَوُّقاً [ روق ] : كمى صبحانه خورد . اين واژه در زبان متداول رايج است . التَّرْوِيَة - [ روي ] : مص ؛ « يومُ التَّرْوِيَة » : روز هشتم ماه ذى الحجّه از هر سال است كه در آن حاجيان توشه‌ى آب برمىدارند . التَّرْوِيقَة - [ ورق ] : صبحانه . - اين واژه در زبان متداول رايج است - التِّرْيَاق - داروى ضد زهر ، پادزهر ، مي - اين واژه يونانى است - التِّرْيَاقة - مي . اين واژه يونانى است . تَرَيَّبَ - تَرَيُّباً [ ريب ] منهُ : از او ترسيد ، - بِهِ : از او چيزى ديد كه باعث ترس وى شد . التَّرِيب - ج تِرَاب : فقير ، بينوا . التَّرِيبَة - ج تَرَائِب : استخوان سينه ، استخوان بالاى سينه . تَرَيَّثَ - تَرَيُّثاً [ ريث ] : دير كرد ، درنگ كرد ، منتظر شد . تَرَيَّشَ - تَرَيُّشاً [ ريش ] : نكو حال شد و اثر آن ديده شد . تَرَيَّضَ - تَرَيُّضاً [ روض ] : تمرين ورزش كرد . تَرَيَّفَ - تَرَيُّفاً [ ريف ] : به روستا درآمد . التَّرِيف - [ ترف ] : مترادف ( التَّرِف ) و به معناى آنكه در فراخ و آسايش زندگى است . تَرَيَّقَ - تَرَيُّقاً [ ريق ] السرابُ : سراب بر روى زمين تكان خورد . التَّرِيكَ - مترادف ( المَتْرُوك ) است به معناى رها شده ، خوشه‌ى انگور يا خوشه‌ى خرما كه دانه‌هاى آن خورده شده يا چيز كمى از آن بازمانده باشد . التَّريكَة - مترادف ( التَّرْكة ) است . تَزَابَنَ - تَزَابُناً [ زبن ] القومُ : آن قوم يكديگر را راندند . تَزَاجَرَ - تَزَاجُراً [ زجر ] القومُ عن الشرّ : آن قوم يكديگر را از بر پا كردن شر باز داشتند . تَزَاحَفَ - تَزَاحُفاً [ زحف ] القومُ الى الحرب : آن قوم براى جنگ بسوى هم روانه و نزديك شدند . تَزَاحَمَ - تَزَاحُماً [ زحم ] القومُ : آن قوم بر يكديگر تنگ گرفتند و انبوهى نمودند ، - الرَّجُلانِ : آن دو مرد با هم ستيز كردند ، - تِ الأَمْوَاجُ : موجهاى دريا بر روى هم فرود آمدند . تَزَاهَدَ - تَزَاهُداً [ زهد ] القومُ فلاناً : آن قوم فلانى را ناچيز و خرد شمردند . تَزَاهَرَ - تَزَاهُراً [ زهر ] السراجُ و نحوُهُ : چراغ و مانند آن درخشيد . تَزَاوَجَ - تَزَاوُجاً [ زوج ] القومُ : برخى از آن قوم با خانواده‌هاى يكديگر وصلت كردند و ازدواج نمودند ، - الكلامُ : كلمات آن سخن در وزن و سجع با هم شبيه شدند . تَزَاوَرَ - تَزَاوُراً [ زور ] القومُ : آن قوم از يكديگر بازديد كردند ، - عنهُ : از او روى گردانيد و منحرف شد . تَزَاوَفَ - تَزَاوُفاً [ زوف ] : براى كم كردن وزن بعضى از تمرينات ورزشى كرد . تَزَاوَلَ - تَزَاوُلًا [ زول ] القومُ : آن قوم با هم پيكار كردند . تَزَايَدَ - تَزَايُداً [ زيد ] في حديثه : در سخن خود زياده‌روى كرد ، - القومُ في ثَمَنِ السلْعَةِ : هر يك از آن قوم بر قيمت كالا افزودند . تَزَايَغَ - تَزَايُغاً [ زيغ ] : تمايل كرد . تَزَايَلَ - تَزَايُلًا [ زيل ] القومُ : آن قوم پراكنده شدند ، - القومُ عنهُ : آن قوم از او شرم داشتند ؛ « انا اتَزَايلُ عنك فلا اتَجَاسر عليك » : من از تو شرم دارم و بر تو جسارت نمىكنم . تَزَأَّرَ - تَزَؤُّراً [ زأر ] الأسدُ : شير غرّيد . تَزَبّى - تَزَبِّياً [ زبي ] الزُّبْيَةَ : كمينگاه در زمين كند ، - فى الزُّبْية : در كمينگاه پنهان شد . تَزَبَّبَ - تَزَبُّباً [ زبّ ] الرجُلُ : آن مرد پُر از خشم شد ، - فى الكلامِ : بسيار سخن گفت به حدى كه دهانش كف كرد ، - العِنَبُ : انگور كشمش شد . تَزَبَّدَ - تَزَبُّداً [ زبد ] الشدقُ : دهان كف برآورد ، - الرَّجُلُ : آن مرد خشمناك شد و تهديد كرد ، - الزُّبْدَةَ : كره گرفت ، - الشّيءَ : برگزيده يا خلاصه و چكيده‌ى آن چيز را گرفت ، آن چيز را بلعيد . تَزَجَّى - تَزَجِّياً [ زجو ] بالشيءِ : به آن چيز بسنده كرد . تَزَحْزَحَ - تَزَحْزُحاً [ زحزح ] عن مكانهِ : از جاى خود تكان خورد و دور شد . تَزَحَّف - تَزَحُّفاً [ زحف ] اليه : بسوى او رفت . تَزَحَّلَ - تَزَحُّلًا [ زحل ] عن مكانه : از جاى خود دور شد و فاصله گرفت . تَزَحْلَفَ - تَزَحْلُفاً [ زحلف ] : غلطيد ، دور شد ، - تِ الشَّمْسُ : خورشيد رو به غروب رفت يا در نيمروز از ميان آسمان گذشت . تَزَحْلَقَ - تَزَحْلُقاً [ زحلق ] : ليز خورد ، - على الجَلِيد : بر روى يخ اسْكي بازى كرد . تَزَحْلَكَ - تَزَحْلُكاً [ زحلك ] : ليز خورد . سُر خورد . تَزَخَّرَ - تَزَخُّراً [ زخر ] البحرُ أو الوادي : دريا يا دره پُر آب شد . تَزَخْرَفَ - تَزَخْرُفاً [ زخرف ] الرجُلُ : آن مرد خود را آرايش كرد . تَزَرَّى - تَزَرِّياً [ زري ] عليهِ عملَهُ : او را از كارى كه كرده بود نكوهش يا سرزنش كرد . تَزَرَّدَ - تَزَرُّداً [ زرد ] اللقمةَ : لقمه را بلعيد ، - اليَمِينَ : بىباكانه سوگند خورد و از گناه آن ترس نداشت . تَزَرَّرَ - تَزَرُّراً [ زرّ ] القميصُ : پيراهن دگمه‌دار شد . تَزَرْزَرَ - تَزَرْزُراً [ زرزر ] : جنبيد و تكان خورد . تَزَرَّعَ - تَزَرُّعاً [ زرع ] الى الشرّ : بسوى شرّ شتافت . تَزَعَّبَ - تَزَعُّباً : با نشاط شد ، خشم گرفت ، - فى اكْلِهِ اوْ شرِبِهِ : در خوردن و نوشيدن زياده‌روى كرد ، - القومُ المالَ : آن قوم مال را ميان خود تقسيم كردند .